محمد مفيد مستوفى بافقى
61
جامع مفيدى ( فارسى )
اولاد خير البرية غيرتافزاى رياض جنان بود بخشندهء بىمنت تعالى شأنه آن حضرت را خلف ارجمندى عنايت فرمود كه لمعهء انوار مصطفوى از جبههء او پيدا و علامت ولايات مرتضوى از ناصيهء حالش هويدا ، شعر : خجسته طالع و روشندل و مبارك پى * فرشته طلعت و نيك اختر و همايون فال از آن نهال شرف تازه گشت گلشن دين * چنان كه تازه شود برگ گل ز باد شمال اعنى زبدهء اولاد رسالت و دوحهء چمن امامت و ولايت امير غياث الدين محمد مير ميران در ساعتى محمود بطالعى مسعود از كتم عدم قدم بعرصهء عالم نهاده [ 53 ب ] و زبان زمان در وصف آن مولود خجسته مسعود براينگونه در ترنم بود ، شعر : روز ولادتش چو نظر كرد مشترى * انصاف داد و گفت كه اين سعد اكبر است هنوز آن غنچهء گلزار اقبال از تنسم صباء صبى تمام نشكفته بود كه شمايم سرورى و نقابت از احوال و اقوالش بمشام جان عالميان ميرسيد و لوامع انوار سيادت از جبين منيرش درخشيده جهان را روشنى ميداد ، شعر : برآمد ماهى از اوج سعادت * ز رويش لامع انوار سيادت نگويم من كه روشن آفتابى * ببرج سرفرازى كاميابى رخش شمع شبستان امامت * وجودش گوهر كان كرامت و هرچند بزرگتر ميشد امارات جاه و جلال و علامات كرامت و اقبال از صادرات افعال و واردات اقوالش ظاهرتر ميگرديد . و چون به حد كمال رسيد و خاقان جنتمكان ابو الفتح شاه طهماسب بهادر خان استحقاق رتبت نقابت و استعداد منزلت قرابت در ناصيهء با سعادتش